|
باز آمدم تا بگویم
که چه اندازه تنهایی من بزرگ است
باز آمدم تا بگویم که تنهایی من سهم دیرینه ایست که
بر دل دارم
و تو چه راحت سهم مرا بر من باز پس دادی
بی انکه دلواپس سفره ی اندوه من باشی
تو راست میگفتی
مهم تو بودی
نه
من
تو راست میگفتی
مهم تر از من
زندگی تو بود و راه تو
که باید بی من
می پیمودی
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
به سلامت گر گذشتی به شکوفه ها به باران برسان
سلام ما را.
بدرود با من و بی من
سلام دوستان عزیز نمی دونم چرا گفتنش سخته اما می خوام بلاگ و ببندم و شاید ... برای آخرین بار یه روز اپ می کنم و بعد خداحافظ گلم
هوالمحبوب نمی دونم چی باید می شد و نشد اما فقط می تونم بگم اونی که من خواستم نشد نمی خواستم شروع امسال با گریه و به یاد آوردن چیزهایی باشه که برامون دردناک بوده و عین حال خاطرانگیز و خوب سعی کردم گلم سعی کردم به خاطر تو سعی کردم همیشه به خودم میگم اگه من کم بیارم تو هم کم می یاری اگه من گریه کنم و بی طاقت بشم تو هم بیقراری میکنی اما اینبار نمی دونم تو بیقرار شدی یا من یا هر دوتامون اما فقط میتونم بگم بیقرارم حوصله ی هیچ کسی رو ندارم حتی بهار رو حتی خودمو کی فکرش و میکرد بهار بیاد اما بهارت بی بهار دنبال تو بگرده حالم خوب نیست گلم حس میکنم تو هم حال منو داری اما انگار هیچ کس نمی فهمه هیچ کس حتی ................. ....... ..... دوست داشتنم را چطور برای باران هجی کردی که احساسم را زمینی نقاشی زد و مرا بی تو در این بهار بر روی زمین تنها گذاشت علاقه ی من و ما هر رنگی داشت هم رنگ زمین نبود چگونه بر روی زمین ماند - آنچه را که، من و تو ، دلش می خواندیم. پاهایم روی زمین است و دلم تا به اوج در پرواز- ،گلم، احساسم پرواز کرد، پروازی بسوی بیکران ِ تو اما روحم بی جان نقش زمین است مرا دریاب مرا دریاب که بی تو هیچ چیز این دنیای خاکی رهایم نمی بخشد "سال نو مبارک" "گلم"
این آهنگ قشنگترین حس ممکن رو توی تنهایی هام بهم میده ازش ممنونم که توی تنهایی هام تنهام نمیزاره "پرنده" "اهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی تو قلبها سبز موندی، اگرچه زرد رفتی کنارخاطراتم، با تو همیشه خنده است طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده است شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی تو هنوز توی سفره ی دل درویش ِ منی هرجا که باشی خوبه روشن و بی غروب ِ غمی نداره تا هی به قلب تو بکوبه تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده بدون دل واپسی پر بزن ای پرنده شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی توهنوز توی سفره ی دل درویش منی" اگه بخوام بگم خوبم بزرگترین دروغ ممکن رو توی زندگیم گفتم نمی دونم تا حالا شده اینقدر خالی شده باشی که با کوچکترین تلنگر بشکنی، تا حالا شده حس کنی لب ِ پرتگاه وایسادی و حتی ممکنه با کوچکترین حس ِسنگینی پرت بشی پایین حتی اگه این سنگینی اشکهای روی گونه هات باشه یا سنگینی غصه ی توی دلت یا حتی کمتر ا زاون شلاق ِ هوای سنگینی باشه که داره تنت رو ازار میده آره من الان دقیقاً لب پرتگاهم خالی خالی ام و در عین خالی بودن از سنگینی زیاد دارم پرتاب میشم پایین تا حالا شده تو یاین حس باشی ولی دلت یه جورایی گیر باشه گیر اون دستی که نیست که بگیرتت اما اینقدر برات مقدس باشه که حتی به فکرش راضی باشی فکر اینکه دستی هست که تورو نجات بده ، اما توی ذهنته نه توی دستات و این فکر اینقدر برات بزرگ باشه که از افتادن نترسی؟ دارم می افتم دارم می افتم دستات کو هست من احساس می کنم اما کجاست؟ کجاست همه ی دلیل بودنم کجاست ؟ برای سقوطم دعا کنید برای آنهایی که دستی ندارند و دستگیری ندارند و برای آنهایی که دستی دارند و دستی نمی گیرند . مثل همیشه "بهار"
سلام دوستان کسانیکه آدرس ای دی یاهوی منو دارند اون آی دی رو زدن نامردها به اون دیگه پی ام ندین ممنون
سلام دوستان حالم اصلا خوب نیست اصلا نمی تونم اپ کنم ببخشید بعدا میام و نظرات و جواب میدم باز ببخشید دوستان که نمیتونم جواب کامنتهاتون رو بدم. برامون دعا کنید "بهار"
من گرفتار سنگینی سکوتم هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است. من در این تیره شب ِ جان افزا – که همه کس پی فریاد خویش اند، سکوتی وامانده در بن بست دارم. در این جشن بیداری همه در پی فانوس ِ خیال ِ خویش اند و من تصویر خیالی دارم که بوی هیچ گرفتست. در این لحظه ها که همه پی باز پس گرفتن ثانیه های رفته اند،من ِ بی تو لحظه هایم از بام تنهایی می افتند. بازی عقربه هاست. در این دیروزها و فرداها که همه به دنبال حکاکی خاطرات با هم بودنشان هستند ،من ِ بی تو تصویر روزهایی را میکشم که تصویری جز دیروز و فردایی نداشته نیست . چه فریب سبزیست بهارم! تصویر دیواریست نابینا ! زیر ریزش آوار این دیوار چشمانم صداقت را از یاد برده و پاهایم شکوه رفتن را . نگاه پر آوازم به خواب رفته است. اما با این همه ای گل ِ من باز باید ماند باز باید خواند و سرود. زیر این آوار تنهایی باز می مانم و می مانم، آبروی من و باور ِمن بسته به این استواریست، پس بهارم گلم بیا با هم بمانیم که میدانم تو هم با من میخوانی و می مانی. چون تو از جنس دیگری نیستی ."بهار" این روزها خیلی ساکت شدم گلم حتی با خودم حرف نمی زنم چه برسه به دیگرون.می دونم تعجب میکنی من و سکوت من و بی حرفی ؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟ ؟ اره گلم بدون تو حرف کم میارم خیلس سخته که نتونی با خودت هم حرف بزنی و به خودت دلداری بدی سخته نزاری صدای هق هق ت رو حتی گوشات نشنوه سخته حتی نزاری گونه هات گرمی اشکات و حس کنه خیلی سخته کاش بودی دلداریم می دادی هستی پس دلداریت گو گلم؟ نشنیدم یه کم بلندتر چی گفتی؟ دوسم داری! منم دوست دارم گلم ببین چه آروم شدم- باز هم تو که به فکرمنی ممنونم گلم ببین چقدر خوب شدم بین چقدر حالم خوبه الان ببین من الان خوبم خ و ب ه خ و ب آ ر و م ِ آ ر و م
تا حالا شده ببینی ، یه نمایش، که پر از بازی ِ اما ،- هِه- دیگه بازیگر نداره. شده بشنوی یه قصه، که هَمش سکوتِ وُ راهی نداره. حس کنی وزن ِ وجود و که چقدر سنگین ِ اما، دیگه هیچ گرمی نداره . شده یه بازببینی که توتعریف حیاطش ، زمین و خاک و نوشتن ولی آسمون نداره، یه آدم با اینهمه دردِ نگفته پر از نیاز گفتن، ولی گفتنی نداره. تا حالا دیدی یه عمر روکه از اول تا به آخر همه چیز داری ولی وای جوانی رونداره بیا این نسل و نگاه کن و مسخ و مات و متحیر که بدون محکمه محکوم و راهی نداره. میخوام حسی ُکه چند روز پیش داشتم برای کسانی بگم که شاید ، گفتن از خیلی چیزها براشون سخته، تا حالا شده دلت برای عزیزترین کسی که دوستش داری تنگ شده باشه ، اون توی یک قدمی تو باشه اما نتونی بری و بهش بگی، نتونی صداش کنی، یا حتی جرات نکنی نگاهش کنی، تمام تنت بلرزه اما شهامت دیدنش رو نداشته باشی؟ نه برای اینکه اگه ببینیش کم میاری و دلت می لرزه نه برای اینکه اگه ببینیش دستات می لرزه نه. نفسهاتُ حبس میکنی تا صدای حرم نفسهات به گوشش نرسه که مبادا بفهمه تو تو ی چند قدمی اون هستی و دلتنگت بشه. فقط برای اینکه دلش نگیره چشم روی همه ی لذت هات میبندی شده تا حالا؟ نمیدونم؟ اگه شده باید بگم خیلی سخته خیلی روز هشتم محرم خیلی با خودم کلنجار رفتم که نرم هیات (هیاتی که اون هم اونجاست)اما نشد رفتم فکرش و بکن پشت اون دیواری که تو بهش تکیه دادی کسی نشسته که همه ی دار و ندارته کسی پشت ِ اون دیوار هست که با تو نفس میکشه فکرش و بکن گلم از پشت دیوار حِسم کرد پا به پای من نفس کشید هم صدا با صدای من زاری کرد هم نفس با من "حسین""حسین"گفت هم آواز با من "عمو فاضل" "عموفاضل" گفت هم بغض با من گریست هم قدم با من آرام و شمرده بر سینه میزد یک دو سه یک دو سه چقدر قشنگ بود همون صدایی که گلم می شنید منم می شنیدم همون چیزی که اونو به گریه می انداخت منو هم به گریه انداخت همونطور که من داشتم آرزوی خوشبختی و سعادتش رو می کردم اون هم با من همصدا ذکر "یا رب""یا رب" میکرد و برای من ازخدا تمنا میکرد تجسم کن فقط یه لحظه وقتی به خودم اومدم آخر مراسم زار و پریشون بودم پر از حرف و آواز گریه بودم هنوز پرِ پر بودم که چرا این دیوار اینجاست؟ ؟؟< |